وقتی مغزم ارور میده داده دیگه حتی اگه مقابلم ایران دخت باشه هی به کجا رسیدم
یه مهمونی دعوت بودیم که یه دختره ستار میزد یکی کمانچه دیگری ویالون ..... آقای محتشم بزرگ [بزرگبهش میگم چون پسراش محتشم کوچیکن] شروع کرد به بشکن زدن و سر تکون دادن وقتی دختری که کمانچه میزد شروع کرد به خواندن الحق صدای خوبی داشت و میشه گفت جمع توکف بودن .... از اینکه یه همچین چیزی رو کرده بودن خیلی کیف کردم
بگذریم خیلی خوش گذشت از اینکه ساعتیوبی فکر ودغدغه ی کاری سر کردم بد نبود
+++++
دستم تو دست یاره
قلبم چ بی قراره
به به چی میشه امشب
بارون اگه بیاره
.
.
.
.
دلم هوای شمال کرده بشه آخر هفته کارام راسوریست بشه یه سفر شمال زدم توگوشش
این اهنگ پلی میشه منم روبه روی بابا ابر زدم کنار دارم پست میزارم ک برم سر کار امشب .......
برچسب:
نویسنده: بهنام فراهانی